تبليغاتX
کابوس شهر تاریک
 حرفهای دل

وقتي احساس تنهايي مي كنم

وقتي دنبال كسي براي پناه بردن مي گردم

دنبال تو مي گردم

وقتي به گرفتن يك دست احتياج دارم

يا جايي كه احساس كنم عشق چه مي كند

 

دنبال تو مي گر

من نمی دانم که چرا گاه گاهی

خمی از نامردی این دوست کشان

روی پیشانی من میافتد!

من که می دانم اینان چند روزی میمانند

روزی هم خواهند رفت!

اما دل دیوانه نمی داند که چه دردی دارد

نالیدن از خنجر بی مهری دوست!

من نمیدانم که این دوست

در کدامین کتاب ننوشته شده خوانده

که باید زخمی بزند و برود ؟ !!

 

 

 من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم

نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم

اگر دورم زديدارت دليل بي وفايي نيست

وفا آنست كه نامت را تا بي نهايت زير لب دارم

 

 

 

 

عزيزم

گاهي برام سخت است كه به تو بگوييم كه به چه فكر مي كنم

پس سعي مي كنم راهي پيدا كنم كه عشق را به تو نشان دهم

 

 

 

كه تو برايم چه معنايي داري

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم...................................

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1386/08/14  |
 

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1386/08/13
 

love

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1386/08/13  |
 بعد ازمن ...

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی ؟

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 تنهايي

تنهاي تنهاييم

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو من می شناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت

حتی در حال احتضار آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان  آن مرد بیقرار

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شب ها به کارگاه خیال خویش

تصویری از بلندی اندام می کشید در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور همچون زلال اشک یا جون زلال قطره ی باران به نو بهار

آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست .

روزی اگر سراغ من آمد به بگو :

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شاید روزی اگر ....چه ؟ او؟ نه آه ....نمی آید .

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 يلدا

تجسمی از پریشانی زلفهای بی نظیر تست وقتی یک باغ پر از بید مجنون در آن حیران می ماند و

پاییز....

تکه ای از تصور اندوه تست وقتی متین و آرام روی برکهای ارغوانی زیر سایه ی بلند یک سپیدار پخش می شود و من ...

مهاجرترین مرغی که سرزمین تک تک نگاههای ساکنان اینجا را به هوای صیادی از تبار فرشته های قصه های دور گشت و همچنان در بی آشیانی بسر برد تا آنکه تو....

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 انتظار ...................................
 

به راه کوی تو من هر چه انتظار کشیدم به وصل روی تو ای آرزوی جان نرسیدم

گهی به کوی تو همچون نسیم صبح گذشتم . گهی به بوی تو همچون غنچه جامه دریدم

به انتظار تو هر جا چو خاک راه نشستم . به جستجوی تو هر سو چو برگ و باد دویدم .

هزار بار چو دیوانگان ز دوریت امشب به خواب رفتم و آسیمه سر ز خواب پریدم . به یادگار تو خطی به موج دیده نوشتم

ز خط و خال تو نقشی برای دیده کشیدم .

ندانم این غم دل را کجا برم . به که گویم که امشب از همه سو بسته است راه امید من ؟!....

در انتظار تو هستم و مي مانم

 

تو كجايي به انتظار تو هستم

براي هميشه دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 

با تو بودن تا هميشه

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 جدایی

 

دوباره شب شد و با من حدیث بیداری گذشته بود شب از نیمه من ز هشیاری

و پلکهای تو – این حاجبان سحر مبین – چو پلکهای حریری بر آفتاب افتاد

در آن شب تاری نسیم از سر زلف تو بوی گل آورد

شب از طراوت گیسوی تو نوازش یافت به وجد آمدم از این طراوت و خواندم :

(( به چشمهای سیاهت که راحت جانند . به آن دو جام بلور آن شراب بی مانند .

به آ ن « دو اختر روشن دو آفتاب پر از مهر به آن دو مایه ی امید به آن دو شعر شررخیز

                 آن دو مروارید ))

مرا از خویش مران با خود آشنایی ده مرا از این غم بیگانگی رهایی ده

بیا . بیا و باز مرا قدرت خدایی ده

 

امان از جدايي

 

  تنهاييم نگذاريد

دوستدار شما  (م)

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 یادمان باشه

واقعا دیامان باشد ولی کجاست کسی که گوش کند

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/08/10  |
 
 
بالا