
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو من می شناختم او را نام تو را همیشه به لب داشت
حتی در حال احتضار آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان آن مرد بیقرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شب ها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید در تصورش تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
او پاک زیست پاک تر از چشمه های نور همچون زلال اشک یا جون زلال قطره ی باران به نو بهار
آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یاد روی تو می بود می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
او آرزوی دیدن رویت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست .
روزی اگر سراغ من آمد به بگو :
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر ....چه ؟ او؟ نه آه ....نمی آید .
|
+| نوشته شده توسط
مریم در پنجشنبه
1386/08/10
|